یک عدد کنکوری بدپیله :|

خدا به دادم برسه فقط

میخواد بیاد...

مامان و باباش بخاطر توجه زیادی که بهش دارن میخوان  برن مسافرت بعد دختر پشت کنکوریشونو  بزارن خونه ما :|

یعنی من رسما بدبخت شدم رفت!!!

این سوالارو هزارو پونصد دفعه جواب دادم هردفعه که منو میبینه تکرارش میکنه باز...

هرچی ام میگم که فایده نداره اصلا...

به من میگه آجی...

الان امشب فقط درحال شنیدن این سوالاتم:

۰.آجی توروخدا چطوری پزشکی قبول شدی به منم بگو

من:😩

۱.آجی توروخدا بگو به نظرت من قبول میشم؟

من:😒

۲.آجی من افسردگی گرفتم به خدا یعنی میتونم درسارو تموم کنم؟

من:😕

۳.آجی روز کنکورت ساعت نه و نیم صبح دقیقا چی خوردی؟

من:😑

۴.آجی میگه گلوله ای با سرعت فلان در جهت فلان در حال حرکته جوابش چی میشه؟

من:😨

۵.آجی توروخدا از الان شروع کنم دیر نیست؟

من:😳

۶.آجی شبا قبل از خوابیدن چی میخوردی تو سال کنکورت؟

من:😔

۷.آجی من الان چیپس بخورم بده واسه کنکور؟

من:😲

۸.آجی بیا یه برنامه بده به من تو یک ماه کله کتابارو تموم کنم.

من:😤

۹.آجی مدل نشستنت تو سال کنکور چطوری بود؟

من:👽

۱۰.آجی به نظرت موهامو قبل کنکور کوتاه کنم یا بعد از کنکور؟

من:😭


بعد جالبه وسط حرفاش من قشنگ میرم اتاق شیروونی اونم همراهم میاد میرم آشپزخونه میاد میرم تو فکر اونم میاد...

همش حرف...همش سوال...

خدایا قول میدم دخترخوبی باشم خواهش میکنم مامانش اینا از مسافرت پشیمون بشن...

اگه پشیمون بشن قول میدم تا یک هفته وسایل شخصی بابا و مامان و خواهرجان رو استفاده نکنم...خودت میدونی چقدر این کار برام سخته...

من به معجزه ایمان دارم...



دوست پسر...

نمیدانم پدر برایِ دیگران چطور معنا میشود...

پدر برای من معنی شد به تمام زندگی...

زمانی که مینشست و از خاطرات زاهدانش میگفت....از درگیری با اشرار...از زد و خورد های جنگ...از زمانی که فرمانده اورا نمی پذیرفت چون سنش کم بود و او شناسنامه اش را دستکاری میکرد تا برود جبهه...

پدرم مرد محکمی است...مرگ پدر و مادرش را دید و تنها در تراس خانه محکم ایستاد و به آسمان نگاه کرد...

اما امان از بهشت زهرا...امان از یادواره و رمز عملیات های جنگ...والفجر هشت را که میبیند بی اختیار اشک هایش می آید...فتح المبین را که می شنود آدم دیگری میشود...

هنوز هم وقتی بهشت زهرا میرویم اشک هایش را پنهان میکند اما من میبینم...

پدرم از جنگ تنها امتیازی که گرفت امتیاز نگرفتنش بود...

یادم می آید نوجوان بودم و خام...

یک روز عصبانی شدم...دلم گرفت...برو سهمیه جانبازی ات را بگیر...من لازمش دارم...همه استفاده میکنن...

گفت من سهمیه جانبازی ام را خیلی وقت است که گرفته ام!

گفتم من که چیزی نمیبینم...

بعدترها یادم افتاد سهمیه جنگش را زمانی گرفت که رشوه های آنچنانی را رد میکرد...که دزد نشد...

پدرم خیلی حرف ها دارد و درعین حال حرف ندارد...

پدرم نشانم داد افراط ایمان آدم را زیر سوال میبرد...نه اینکه من آدم خوبی باشم ها نه!!!پدرم لیاقت بهترین هارا داشت...

معامله بین خودش است و خدایش...

همه اتفاقات روزمره ام را مو به مو برایش تعریف میکردم...با صبر و حوصله گوش میکرد...وبعد راه میگذاشت جلوی پایم...

یک روز در مدرسه فاجعه ای را رقم زدم...

دبیرستان بودیم...دوستانم کم و بیش حداقل یک دوست پسر راداشتن...

دوست پسرهایشان می آمدند جلوی مدرسه منتظرشان و دوستانشان را هم همراه خود می آوردند...

من آنروزها دغدغه بیت الشهدا را داشتم...بیت الشهدایی که یکی از عموهایم تاسیسش کرده بود...

سرم گرم کارم بود...

دختر دست من راکشید...

برمیگردم 

ببین من میخوام یه چیزی بهت بگم!

میخندم از اینکه وقتی میخواهد بامن حرف بزند سرو وضعش را مرتب میکند...دیوانه درباره ی من به تو چه گفته اند؟؟؟

از من یک سال بزرگتر بود...پیش دانشگاهی...

گفتم چی شده؟

گفت راستش چطوری بگم...

گفتم حرفتو بگو من دیرم شده...

گفت یک نفر میخواد باتو دوست بشه...

منه ساده فکر کردم دختره... 

گفتم خوب چه اشکالی داره بگو بیاد دوست بشه...

گفت جدی میگی؟

گفتم آره

رفت

پامو از در دبیرستان نگذاشته بودم بیرون که پسری تقریبا بیست و دو سه ساله روبرویم ایستاد...

سرم را انداختم پایین تا رد بشوم...

ببخشید

بله؟

من میخوام باهاتون حرف بزنم...

من آن سالها تعصبی بودم و مثل حالا کمی عقل چاشنی کارهایم نبود...

من باشما حرفی ندارم آقای محترم

ولی خودتون گفتین من بیام...

من همچین چیزی نگفتم...

سرم را پایین می اندازم و از خشم دلم میخواهد آن دختره سال بالایی را بکشم...

یک راست میروم پیش بابا...

از وضعیت مدرسه که پسرها می آیند می ایستن و مزاحم میشون میگویم...

فردا خود پدر شخصا با ماشین گشت می آید آنجا...چنان قلع و قمعی انجام میشود که در نوع خودش بی سابقه بود...

حالا نگاه اکثریت به من همراه با نفرت میشود...

اون آقا بابای فلانی بودها...

روزهای بعد یک سرباز را گذاشت در خیابان مدرسه...

آن سال بالایی را پیدا کردم...مثل افراطی های متعصب سرش داد زدم که آخرین بارت باشد از این لقمه ها که برای خودت عادیست برای من هم میگیری!چقدر این حرفم بد بود...

گفت لیاقت نداری بدبخت...پسره فلان بود و نمیدونم چقدر خر شده بود که چشمش تو اُمل با ان چادر..... را گرفت...

دوستانمان هم باهم دعوایشان میشود...انوقت ها یک شر به تمام معنا بودم...ده نفر را به جان هم انداخته بودیم...

حالا با یاد آودیش خنده ام میگیرد...

کوله مدرسه اش را خالی کردم در حوض مدرسه...گوشی داشت باخودش...گوشی اش در حوض افتاد...

روزهای بعد چادرم را در بشکه قیر پشت مدرسه پیدا کردم...یادم می آید رفتم چنان چک آبداری مهمانش کردم که مدیر مدرسه پدرومادر هردویمان راخواست...

آن روزها با تمام خوب و بدش گذشت...

بیت الشهدا تمام احساسم را درگیره خودش کرده بود...

وارد دانشکده پزشکی که شدم همه چیز فرق کرد...

کمی پخته تر شده بودم...

نماینده کلاس یکی از هم کلاسی های پسر...بعد از امتحان علوم پایه مدام دنبال فرصتی برای حرف زدن با من بود...پسرهای دیگر هم نه بخاطر خواستن من بلکه بخاطر روابط عادی که بینشان بود گه گاهی حرفی میزدند بامن...

همه را برای پدر توضیح دادم...

گفت ذهنت را محدود کرده ای...چه اشکالی دارد یک دختر و پسر باهم حرف بزنند بحث کنند راجع به مسائل روز...هرصحبتی که نباید به ازدواج و دوستی ختم شود که...اشکال جامعه ما همین است که دائم در گوش دخترپسرهایمان میکنند که تا همدیگر را دیدن سریع به حاشیه روابط توجه کنند...ولی چه اشکالی دارد دختر و پسر بدون حاشیه و مسائل غیراخلاقی چندکلمه بحث کنند حرف بزنند به چالش بکشند اعتقادات همدیگر را...

اما همیشه یادت باشد مرزها را بشناسی...رعایت کنی...به حاشیه نروی..

افراطم کم کم فروکش میکرد...

اهل گفتن و خندیدن های بلند و بیجا نبودم...اما دربحث ها فعال بودم و هیچوقت حرف های پدر راجع به مرزههارا فراموش نکردم...

حرف های دیشب دختر عمه مرا پرت کرد به سالهای قبل...

دقیقا نوع پوشش و اعتقاداتمان عکس همدیگر است...خودش میگوید مرا بیشتر ازهرکسی در فامیل دوست دارد... دیشب تعریف میکرد برایم...

یادم می آید در خیابان فرشته کنارهم راه میرفتیم...من با چادرو مقنعه ام و او با بلوز و شلوار و موهایی که در دست باد بود...

دوست پسرش گویا مارا از دور دیده بود و به دختر عمه گفته بود دلیل جلو نیامدنش من بودم...

خنده ام گرفته بود...

من فرشته نیستم...بیت الشهدا زیادی فرشته داشت...





نامه هایی به همسرآینده ام(۲)

عزیزم حال که برایت مینویسم ساعت دو و پانزده دقیقه بامداد است و هیچکس در خانه ما بیدار نیست...

امروز اتفاقاتی عجیبی برایم افتاد...

راستش را بخواهی ناراحتم...

از زمانی که پزشکی قبول شدم تا به امروز ذره ای رفتارم با کسی تغییر نکرده...حتی یک بار یکی از فامیل از من پرسید چرا خودت را برای بقیه نمیگیری مگر غیراز این است که تو تنها دانشجوی پزشکی دختر در فامیل هستی...همانموقع یاد حرف پدرم افتادم...

میگوید میم همیشه یادت باشد برادرم من را سرهنگ نمیخواهد او برادرش را میخواهد همانطور که بقیه نقش های دیگر تورا میخواهند نه پزشک بودنت را...

مثلا دخترعمو میمِ دخترعمو را میخواهد نه میمِ پزشک را...

این حرف هایش شد دلیل براینکه من خودم بمانم نه یک دانشجوی پزشکی  دختری که در یکی از دانشگاه های دولتی کشورش تحصیل میکند...

اما این روزها فامیل گاهی سوالهای پزشکیشان را از من میپرسند و گاهی احساس میکنم به من توهین میکنند...

همینکه بی تفاوت از علم من میگذرند

هرجا به نفعشان باشد من میشوم پزشک و هرجا به ضررشان باشد من میشم یک دانشجویی که هیچ چیز بارش نیست...!

از گله و شکایت میگذرم...

این روزها عجیب سرد است...انگار نه انگارکه بهار آمده...

هنوز نیامده ای اما چشمم جزتوهیچ مرد دیگری را نمی بیند...انگار مرد زندگی بودن از نظر من فقط در بودن تو خلاصه میشود...

راستی گفتم که برای خودم چادر خریدم از قُم؟؟ یا اینکه هنوز سرماخوردگی ام اندکی هم بهتر نشده...

شاید باورت نشود ولی امروز غذانخوردم...یک عالمه غذا درست کردم و حتی یک لقمه اش رانتوانستم بخورم...فشارم آمده بود پایین...دلم بستنی میخواست...هروقت گلودرد میگیرم هوس بستنی میکنم...

چندساعتی میشود که بوی غذا هم حالم را بهم میزند...راستش رابخواهی این روزها عجیب باغذابیگانه شده ام...

آنقدر سردم است که هیچ وسیله گرمایشی جواب گو نیست و برای همین از زیر پتو برایت مینویسم...

.

به آسمان نگاه کن...یک ستاره بیشتر ازهمه به چشمت می آید....درست نمیگویم؟؟

شاید کم نور...شاید دور...شایدهم نزدیک...اما شک نکن او همان ستاره ی توست...




غیرت مردانه یا تعصب افراطی :|

زنگ میزنه میگه میم بیا بریم میخوام شال و روسری بخرم...میگم خب با شوهرت برو...میگه اونم هست ولی من خواهر شوهر ندارم خواهرم که ندارم تو هم خواهرمی هم خواهر شوهرم...بعدشم میم(شوهرش) فقط حجاب تورو قبول داره :|

پسرعموی بیچاره من...فکر میکنه منم مثله خودش از اون خشک مذهب های باتعصبم یه بار جلوش بگم امام زمانو قبول ندارم فکر کنم نزاره از دوکیلومتری من رد بشی!

میگم باشه میام ولی باید برای منم بخری :))

تو اکباتان فاز ۱ میریم پاساژ و تو یه روسری فروشی...شوهرشم میاد...فروشنده یه پسر جوون از اینایی که واقعا بیشتر شبیه دخترن تا پسر...

مغازه کوچیک بود...میم دم درمغازه وایمیسته و هراز گاهی نظرشو به سین میگه...یه شال برمیدارم اونم یه روسری برمیداره روسریشو میندازه روچادرش امتحان میکنه میگه میم(شوهرش) قشنگه؟

 شوهرش میگه آره

 من ازش میگیرم میندازم از رو چادر رو سره خودم پسره به سین نگاه میکنه و میگه ببخشیدا روسری که برداشتین بیشتر به این خانم میاد(یعنی من) چون چشماشون خیلی درشته :| میم برمیگرده میگه این چه طرزه حرف زدنه نمیدونم مگه خودت ناموس نداری :O یعنی آبرومونو برد :|

میگفت برای چی اینقدر پسره تورونگاه میکرد :|

گفت اصن یه مغازه برین پسر نداشته باشه نمیدونم ..... :|

دیدم نه خیر کوتاه نمیاد...بهش گفتم میم دیوونه اول اینکه من که جز اجزای صورتم هیچی مشخص نیست :| آرایشم که ندارم...خدا تو قرانم میگه چیزی از صورتم که پیداباشه هیچی نیست بعدشم میم اقا خدا سایه پدرمو بالاسرم نگه داره تنها مرد زندگی من بابامه!

دیگه حرف نزد تا خونه!

یه آدم افراطی متعصب!

بدبخت زنش چجوری با این کنارمیاد!

بعدشم اصلا چشم درشت چه ربطی به اومدن یا نیومدن روسری داره؟؟

پسره چرت و پرت میگفت...

بعد به اتفاق میریم خونه عمه جان دختر عمه که تازه از خارجه تشریف آورده با یه دکلته و موهای دورنگ میاد جلوش میشینه گه گاهی گربه اش رو هم ول میکنه تو صورت پسرعمو :)))

خدا این فامیلای داغونو ازما نگیره که حد وسط ندارن و موجبات خنده و شادی مارو فراهم میکنن...




میم آشپز میشود (۲)

اینقدر حالم بد شد از دیشب که یه ربع گریه میکردم نیم ساعت بیهوش میشدم...

صبحم ساعت پنج از خواب پریدم...گلوم هم میسوخت و هم درد میکرد...

بلند شدم دیدم همه خوابن...حوصله ام سر رفته بود...

نمازو خوندم اونم چطوری وسطش یادم میرفت چی میگفتم :|

بعدم رفتم تو آشپزخونه مشغول شدم...من هروقت حالم خوب نیست باید آشپزی کنم :|

.

.

.

اول رفتم سراغ آرد و وسایل کیک و شیرینی

این اسمش چوروسه...یه شیرینی اسپانیاییه...همون بامیه خودمونه فرقش اینه که اینا تو شیره قند نمیندازنش بامیه رو ...با سس شکلات میخورن...


یه کیک درست کردم :| دقیقا چیزایی که خودم با این گلوم نمیتونم بخورم...اولش فقط کیک بود بعد گفتم بزار تزئینش کنم هرچی دم دستم بود ریختم روش بعدم چندتا شمع گذاشتم...تولد کسی نیست ولی تعداد شمع ها شماره معکوس زندگی منه با این حالم :|


مافینای شکلاتی برای صبحونه


رفتم سراغ غذا 


غذای باباجانم


غذای مامان جان یه غذای کره ای که مامان خیلی دوست داره...اسمش املتِ برنجه...ازنزدیک گرفتم محتویاتش بیفته...البته چون هما خوابن نور حداقله...


غذای خواهرجان


غذای خودم اشترودل گوشت(چقدرم برای گلوم خوبه) 


مابین درست شدن غذاها رفتم خرید

اینارو برای اتاق شیروونی خریدم که اصلا برای من نیست برای اتاق شیروونیه خودشم قراره بخوره من که گلوم درد میکنه :\


گل خریدم برای اهالی خانه


الانم دارم میمیرم فکرکنم حواسم نیست :|

نه به شبکه های اجتماعی...

 خیلی غیر عادی به نظر میرسم وقتی در جواب سوال اینستاگرام داری میگم نه!!!

جالبه میگن مگه میشه؟

از زمانی که اینستاگرام اومد یک بار بیشتر نصبش نکردم چندروز داشتم بعد دیدم نه خیر از کارو زندگی آدم و میندازه پاکش کردم و دیگه هیچوقت نصبش نکردم...

تلگرام هم مجبور بودم یه مدت داشته باشم بخاطر گروه دانشگاه و بعدم مسئول گروهه علوم پایه یه خانم بداخلاق بود که فقط از طریق تلگرام اطلاع رسانی میکرد...

فامیل و دوست سریع تو گروه اَد میکردن آدمو...هی حرف میزنن آدم نه به درسی میرسه نه به زندگی...جالبه کلی از دستم شاکین همه که چرا تو این شبکه ها نیستی...

البته فقط هم دلایلم همین نبود...خیلی چیزای دیگه بود...من از وابستگی به شبکه های اجتماعی خوشم نمیاد و ازهمون اول عاشق این بودم وبلاگ داشته باشم و تمام فکر و ذهنمو خالی کنم اینجا...

البته بماند که من بیشترین رکورد حرف زدن با تلفن رو دارم.یعنی طوری که تلفن خونه زنگ میخوره یا خودم زنگ میزنم مامانم میاد غذامم میزاره تو اتاق میره...

یه بار یادمه چهارساعت با عسل بانو حرف زدیم آخرم شارژ تلفن خونه تموم ‌شد...

امروز دو ساعت و نیم با راحیل حرف زدیم...

هیچی مثل تلفن نمیشه واقعا...

وقتی شبکه های اجتماعی نباشن بیشترمینویسم و بیشترمیخونم واین و خیلی دوست دارم...





دیوونه که شاخ و دُم نداره که...

امروز قُم یک سره بارون بارید...یعنی چیزی که ما از صبح از تهران دیدیم تا وقتی برگشتیم فقط بارون بود...شاید یه مکث کوتاه میکرد ولی باز میومد...

منم که عاشقه بارون...

اینقدر زیر بارون تنها راه رفتم...اینقدر دستمو از شیشه ماشین کردم بیرون طوری که چادر و لباسام به معنای واقعی کلمه خیسه خیس بود..

بنا به پیش بینی خانواده محترم مرگِ من امشب حتمی اعلام شد...

الان که مینویسم چنان بدن درد و سردری من و در برگرفته...نمیتونم نفس بکشم...سرما خوردم شدید...یک ساعت و نیم طول میکشه یه چیزی قورت بدم فقط:|

از احساسات و عواطفم زیر بارون پنج تا سررسید پرشد و این به نوعه خودش میتونه به عنوانه ارزشمندترین عواطف ثبت شده تاریخ باشه چون یه دیوونه بخاطرش الان ازجاش نمیتونه بلند شه!!!

خانواده وضع منو که دیدن یک صدا گفتن آمپولم که نمیزنی :|

خوشم میاد بیست سال پافشاری گردن رو آمپول نزدن اونارو قانع کرده که اگه بمیرمم نمیتونم برم آمپول بزنم و خب جملاتی از این قبیل رو به شدت میشنوم

تو چه دکتری هستی که خودت آمپول نمیزنی؟ :|

دکتره ترسو :|

چطوری میتونی برای دیگران آمپول تجویز کنی وقتی خودت بیست ساله آمپول نزدی :|

خجالت بکش ترس نداره :|

ولی حتی یک درصد کشنده ترین جملاتشونم نمیتونه منو با آمپول آشتی بده!

فارینژیت ناشی از عفونت باکتری استرپتوکوکی که داره گلومو میبلعه به نظرم :|

 باکتری عقده ای :|

احتمالا تا وقتی برگردم دیار غربت خوب نشم :|

و اینجاست که واقعا به این جمله زیبا میرسه آدم که دیوونه که شاخ و دُم نداره!

نامه هایی به همسرِ آینده ام (۱)

قدیم ترها یک سررسید هدیه گرفتم که روش بزرگ نوشته شده بود یار...منم صفحه اولش نوشتم برایِ یار...

از اونوقت اتفاقات روزمره و بعضی درد و دل هام  و علایقم رو برای کسی مینویسم که قراره یه روز بیاد تو زندگیم..(از نظر دیگران شاید مسخره به نظر برسه ولی برای خودم خیلی هیجان انگیزه)

کسی که تقدیر شده برایِ من...دلم میخواد اگه خدا بخواد روز ازدواجمون اینو بهش هدیه بدم...

میخواستم اتفاقات امروزو ثبت کنم ولی دیدم سررسید که نیست و ماهم که الان در جاده هستیم...

واز اونجایی که من همه چی و گم میکنم چندتااز نامه هامو اینجا ثبت میکنم...

.

.

.

.

.

نمیدانم کجای این سرزمین پهناور هستی و خدا چگونه هوای دلت را دارد...

خوشحالی یا زانوی غم هایت را بغل گرفته ای...

حتی نمیدانم صورتت را خدا چگونه نقاشی کرده است...

اما مطمئنم یک روز تقدیر میشوی برای من...

حال که برایت مینویسم از صبح که دل به جاده ها داده ام باران بارید و برخورد قطراتش احساساتم را غرق لذت کرد...

راستی به تو گفته بودم که پدرم اولین مردی است که عاشقش شدم؟حتما مادرت اولین زنیست که عاشقش شده ای...خوب میفهمم این اولین عاشق شدن هارا...

مهم این است من و تو آخرین باشیم برای هم...

تا به حال دستانت را زیر باران گرفته ای؟من عاشقانه این برخوردها را دوست دارم...

به کوه ها نگاه میکنم و از عظمت خدا قند در دلم آب میشود...

دلم میخواهد شجاعانه زیر باران بدوم...

گاهی دلم به حال تو میسوزد که باید دیوانگی های مرا تحمل کنی...ترسیدن از تاریکی و گاه و بی گاه شکلات خواستن هایم را...پوشیدن پیراهن های مردانه ات را...

راستی تو غروب هارا بیشتر دوست داری یا طلوع هارا؟

حال این روزهای من را اگربخواهی باید بگویم بیشتر به خدا نگاه میکنم و کمتر به خودم اهمیت میدهم...

کنار خانواده ام خوشبختم...

نمازم را بین راه خواندم..

ِ شکسته...زیرِ باران...



حرف هایِ آخرم...

ساعت پنج و نیم صبح است که از خواب میپرم...

نمیدانم چرا...

دلم بهانه میگیرد...

دیشب مادرم می گفت بیا برویم قُم باهم...

گفتم من و چه به قُم...

گفت یعنی چی؟

گفتم من اعتقادی به قُم ندارم

جواب دادن به این سوالات دیوانه ام میکند...

چه چیز را قبول داشته باشم یا نداشته باشم؟؟؟؟

اصلا چرا باید بپذیرمش؟؟؟چرا باید ردش کنم؟

مسجد جمکران در ذهنم بیشتر یک مسجد است تا ان چیزهایی که بقیه میگویند...

من از درک بعضی مسائل عاجزم...

من هزاران باور به حرف های معلم های دینی ام بدهکارم...

آن زمان هایی که معلم دینی مرا از کلاس پرت میکرد بیرون چون در تمام طول صحبتش راجع به جهنم و عذابش میگفتم واقعیت ندارد...

خدای من خدای عذاب دادن هایی که تو میگویی نیست...

یا معلم عربی که همیشه به چشم یک کافر مطلق به من نگاه میکرد...چون نمیتوانستم خیلی از حرف هایش را راجع به دین و مذهب بپذیرم...

سوالاتی گنگ دارم که تنها جواب های گنگی به آن داده شده!!

قُم رفتن این وسط یک دفعه از کجا آمد؟

چقدر هم جدی گرفته شد...منتظر جواب من بودن برای رفتن یا نرفتن...

طفره رفتم...باز نشد...

پرسیدن...

به چشم های بابا نگاه کردم...حرف های زیادی برای گفتن داشت اما گفت باشد بیا و فقط بیابان های اطراف جاده را ببین بگذار ذهنت باز شود...

جواب نمیدهم...

شاید اگر کسی مرا در خیابان ببیند با خودش بگوید این از آن بچه مذهبی های دو آتیشه است که چادرش را سفت چسبیده وحجابش را...

ولی من منم...

از نگاه نامحرم گریزان اما نه بخاطر ان چرندیاتی که معلم دینی مان میگفت...

قران میخوانم و تجزیه و تحلیلش میکنم  به سبک خودم و تا جایی که در توانم باشد به آن عمل میکنم ولی نه بخاطر حرف های استاد اندیشه های اسلامی مان...

فقط ترجمه فارسی اش را میخوانم برخلاف حرف هایی که استاد قرائت قران در کلاس راجع به خواندن کلمات عربی قرآن میگفت...

نماز میخوانم...دعا میکنم...فقط خدارا میبینم...چیزی و کسی دیگر جز او را لایق کمک خواستن نمیبینم...

من شرم دارم بروم مرقد امام رضا بگویم مثلا فلان خواسته را دارم...در مکتب من چیزی را جز از خدا خواستن حرام است...

میگویند واسطه اما من هیچ واسطه ای نمیخواهم باخدایم...هرچه هستم باید مرا همانگونه بپذیرد...بد یا خوب...من جز او خدایی ندارم...

من بیشتر به آزار نرساندن به بندگان خدا اعتقاد دارم تا زیارت...

من پر از ابهاماتم از حرف های مذهبی این و آن...

چه شد میایی قم یانه؟

طفره نمیروم...می آیم ولی فقط برای خریدن چادر...

چه میگویم؟؟برای خریدن چادر میروم قم؟؟؟

قُم برای من پراز ابهام است...

اذان میگوید...

هرکار کنم نمیتوانم اذان را انکارکنم دیگر...

نمازم را میخوانم...شرط و شروط میگذارم برای خدا...

یا راه را نشانم بده یا بگذار دیگر راجع به این مسائل حرفی باهم نزنیم...

خدای خودم است ارثیه هیچ کسی نیست...دوست دارم هرطور دلم میخواهد با او صحبت کنم...

قدم در راه جایی ناشناخته میگذارم...


امروز سوم فروردین سال ۱۳۹۶ است...ساعت شش و هجده دقیقه صبح...






شبِ ترسناک :|


یعنی یه شکایت کوچیک حق نداره آدم بکنه...

بابا خونه نیست...مامان رفته خونه خواهرجانش که اونم شوهرش رفته مسافرت و تنها نباشه...

خواهرجانم گرفته خوابیده...

چنان ترسی به وجود من افتاده دوباره...همه چراغارو روشن گذاشتم نشستم یه گوشه :|

چرا شبا اینقدر همه ساکت میشن؟

به خواهرجان میگم بلند شو من میترسم میگه میم بگیر بخواب من خیلی خوابم میاد :|

خدایا موهای فر عالین...

خواهش میکنم امشب بگذره :|  


بعدا نوشت: اشیا دقیقا واسه چی صدا میدن؟